|
قیچی |
همیشه میترسیدم که چشمانم را باز کنم و ببینم آنچه فکر میکردم هست نیست و انگار درست گفته اند از هر چه مترسی همان برسرت می آید این نفرینیست که من دچارش شده ام خواستم از هیچ چیز نترسم و پرواز کنم اما در آخرین لحظه دم پرتگاه ذهنم ترس از سقوط مرا با خود برد و من در نقطه آغاز به پایان رسیدم و اکنون در این لحظه که باید بترسم و فرار کنم اینجا مانده ام و نگاه میکنم به آسمان و حال که نه بال وپری برایم مانده نه اوجی دستهایم را باز میکنم و بی هیچ ترسی از نداشته هایم میپرم تا لااقل با این حس تلخ به پایان نرسم.خوب میدانم دیگر داستان این زندگی برایم مثل روز روشن است ترس ما از داشته هایمان است نه از نداشته هایمان آن زمان که چیزی برای از دست دادن نداری ترس برایت مفهومی دیگر میشود میشود انگیزه . [ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 15:41 ] [ مریم ]
[ ]
حس خوبیه میدونی کی هستی چی می خوای با همه وجود از بودنت لذت میبری اینا توهم نیست خوابم نیست همه واقعیت دارن دروغ نمیگم تا حالا دیدی دروغ بگم نه این یه واقعیته که باورش سخته همین .اما می خوام باورش کنم وقتی برام نمونده که با افسوس آه ناله بگذرونم یکم استراحت کردم الان دیگه باید بلند شم برم دیگه باید به خودم برگردم مثل پرنده ای که درختشو پیدا کرده دیگه همه چیزو واسه خودم پیچیده نمیکنم احساساتمو بدون ترس از فریب خوردن بروز میدم میدونم که دیگه وقتشه باید زیباترین روزای عمرمو بسازم . از همین لحظه شروع میشه زندگیم با لبخندی از روی صداقت به خودم و این زمان باقی مونده من دیگه منم و چند بار به خودم ثابت شده که میتونم این بارم میتونم اگر چه باورش سخته .
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 1:31 ] [ مریم ]
[ ]
بودن بر فراز ابرها چه حالی دارد وقتی بدانی سقوط پایان رسیدنت میشود.در آغوش یار بودن چه حالی دارد وقتی بدانی جدایی در کنارت نشسته و به توچشمک میزند و من در آغاز این پایان از خود می پرسم این پایان لعنتی عجب رویی دارد که هنوز منتظر شروع دیگرست.
[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 22:4 ] [ مریم ]
[ ]
یه مشت خاک به صورتم می پاشم تا شاید از این بی خوابی بیدار شم دیگه آب از سر من گذشته و در تعجبم چطور هنوز نفس میکشم شاید تو یه دگر دیسی ژنتیکی تبدیل به یه دوزیست شدم و خودم خبر ندارم. میدونی خیلی انعطاف پذیر بودنم دردسر داره آدم یهو به خودش میاد میبینه به خودش گره خورده گره کوری که چارش قیچی و من از روزی میترسم که دیگه چیزی ازم واسه قیچی کردن نمونه.
[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 13:1 ] [ مریم ]
[ ]
وقتی کنارم بودی اونقدر از خودم دور میشدم که نمیفهمیدم رو زمینم یا هوا شایدم بخاطر همینه که نصف حرفایی که بهم میزدیو یادم رفته. تقصیر من نبود این قلب من اصولا یکم دیر دوزاریش میفتاد اصلا خودتو ناراحت نکن من که حواسم نیست تو هم خودتو بزن به بی خیالی میدونی خیلی از دردامو با این حواس پرتیم درمون میکنم مثلا امسال تاریخ تولدتو ۲ هفته بعد از تولدت یادم اومد نمیدونی کلی ذوق کردم که بالاخره یادم رفته .
پ ن: حواسم پرت میشه اما دلم هنوز اینجاست [ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 0:21 ] [ مریم ]
[ ]
انکار می کنم
همه ی چیزهایی که تا کنون گفته ام من در یک برخورد ساده بر خود لرزیده ام و اکنون من دیگر من نیستم و دیگر به خود آمدنم مرا از این آوار رها نمی کند در خود فرو ریخته ام و باید از نو مرا ساخت انکار می کنم هر چه شنیده ام و هر چه دیده ام تا در ابد از خود اثری نماند قیچی
[ یکشنبه 13 فروردین1391 ] [ 14:40 ] [ مریم ]
[ ]
می دونین چی تو این روزگار از همه چی سخت تره واسه من از همه چی تو این دنیا سختر اینه که نتونم به قولی که به خودم دادم عمل کنم آدم وقتی زیر قولی که به خودش داده میزنه خیلی می سوزه . دلم نمی خواد تو گذشته در جا بزنم اما بعضی وقتا گذشنته با آیندت قاطی میشه و تو چاره ای جز صبر نداری مثل طوفان شن تو صحرا که باید صبر کنی تا تموم شه بعد حرکت کنی وگرنه گم میشی و گم کردن خود بدترین درد.
قیچی [ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 11:56 ] [ مریم ]
[ ]
زندگیم را خلاصه کردم
شد ۴ خط خط اول: کودکی خط دوم: سرگردانی خط سوم: آغوش و خط چهارم: پایان قیچی [ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 14:0 ] [ مریم ]
[ ]
یه مدت اصلا وجدانم درد نمیگیره یه زمانی بود که همیشه وقتی یه چیزی ته ذهنم اونجایی که دست خودمم بهش نمیرسه درد میگرفت نمی دونم شاید از کار افتاده شایدم انقدر درد گرفته که دیگه دردش واسم عادی شده خندم میگیره خودم هم به خودم رحم نمیکنم این وجدان هم شده رفیق نیمه راه اونم ولمون کرده انگا.ر لااقل وقتی درد میگرفت هنوز به خودم یکم امید داشتم.
پ ن: این مطلبو نوشتم محض احتیاط چون خیلی وقته به خودم به وجدانم نگاه نکردم . یاد وجدان دردام بخیر روزگاری بود واسه خودش. قیچی [ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 18:30 ] [ مریم ]
[ ]
از کجا معلوم این درست باشه از کجا معلوم این عشق باشه از کجا معلوم این .... آخه یکی نیست بگه بهم اگه معلوم بود که اسمش نمیشد زندگی والا من موندم از کجا معلوم این زندگی باشه حالا یکی بیاد منو ببره دیگه جوابی ندارم به خودم بدم تمام.
پ ن :قیچی در مقابل خودش کم آورد پ ن :عکسم واسه گرم شدن خودم گذاشتم ربطی نداره اما بستنی همیشه حس گرماییه عجیبی بهم میده
![]() [ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 16:28 ] [ مریم ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |